تبليغاتX
عمر من وقف لحظه هات

عمر من وقف لحظه هات

*•. .•* *•.خوش اومدید*•. .•* *•.

وطن!

ماهي عيد

ای وطن من تو رو میخوام

تو و مـردمـون خـوبــت

جنگل سبـز شمالـت

ساحل داغ جنوبت

توی ماسه های دریا

تو غروبای قشنگ و

توی رقصای محلی

با گلای رقص و آواز

همه ی افسانه هایی

که تو ذهنم میدرخشه

واسه من رستم دستان

هنوزم سوار رخشه

عطر چایی، نون تازه

لبی که به خنده بازه

همه ی دنیا میدونن

ایرونی مهمون نوازه

ای وطن من تو رو میخوام

تـو مــردمـون خـوبـت

جـنگل سـبز شمــالت

ساحــل داغ جـنوبـت

دیده بوسی،سال تحویل

تنگ ماهی، گپ حاجی

همــبازیـهای قدیــمی

گپ زدن با اهل فامیل

توی اون بوهای کاه گل

هـــمه ی کــبوتــراتو

عاشقای سرد و ویرون

کوچه بغض خاطــراتـو

گل سرخ و سبزه و برف

رنـگ پرچــم قشنگـــت

ای وطــــــــــــــن

مــن تـو رو میخــوام

تـو و مـردم یه رنگـــت

ای وطن من تو رو میخوام

تو مــردمون خــوبـت

جنگل ســبز شـمالت

ساحــل داغ جــنوبت

                                                           فریـــــدون

"نـــوروز این عید باسـتانی رو به هموطــنام تبریکــ میگم"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:46  توسط •آزاده•  | 

وقت رفتن هدیه ای دادم به تو

حرف دل یا تحفه ای دادم به تو

تا که هر وقت دیده ات بر آن فتاد 

گفته های گفته ام آید به یاد

یاد آن شبها که تا صبح وسحر

دوخته بودم دیدگانم را به در

تا بگویم یا که باز آ از سفر

یا بمان یا نیز مرا با خود ببر

یاد شبهایی که با اندوه و آه

چهره ات آید به یادم گاه گاه

هدیه ام آن قلب و احساس من است

هدیه ات آهنگ تب دار من است

هدیه ای زیور شد ست از نام تو

ناشکفته غنچه ای در باغ تو

پای آن گل هدیه باشد خار من

نام این هدیه بود اشعار من


سلام دوستای خوبم ممنون که تو این چند ماه به این وب

اومدین و نظر دادین.

میخواستم بگم که امتحانام شروع شده و چند وقت نمیتونم

آپ کنم ولی منتظر نظراتتون هستم که وقتی برگشتم جبران

کنم از کسانی که تو پست قبلی نظر دادن ولی نتونستم

بهشون سر بزنم معذرت میخوام.

راستی ۷ دی تولدمه کادو یادتون نره(:

کریسمس روهم به هموطنان مسیحی تبریک میگم ساله خوبی

داشته باشین.

با آرزوی موفقیت برای همتون*-: 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:15  توسط •آزاده•  | 

قدرت باور

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود

 

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن ۵ کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع۵  کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

 

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور داریدآ«می توانید» انجام دهید.

                                                                                        نورمن وینست پیل

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:43  توسط •آزاده•  | 

تنهایی


تنهايي عميق ترين واقعيت در وضع بشري است

(( آگاويوپاز ))

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:56  توسط •آزاده•  | 

خنده دار ترین معامله!

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از  انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت:  سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم

این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:58  توسط •آزاده•  | 

قدرت کلمات

 

چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال

عمیقی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال

 چقدر عمیق است،به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست،شما

به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه ی ،این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از

گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر،مدام میگفتند که دست از تلاش

بردارند،چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از

تلاش برداشت. سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.

هر چه بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد،او

مصمم تر می شد،تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند « مگر تو حرفهای ما را

نمی شنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع ، او در تمام مدت فکر می کرده

که دیگران او را تشویق می کنند.

دوستان من فکر کنم این داستان خیلی چیز ها در عین سادگی بیان می کنه.

حرفهای من و شما خیلی می تونه در سرنوشت دیگران تاثیر داشته باشه،می تونیم با

تشویق یک نفر به خوب زندگی کردن و امید دادن به او ، و به یاد آوردن استعداد ها و

نیروهایش ،به او زندگی دوباره ای ببخشیم و در عین حال می تونیم سر نوشت یک نفر

 را به فلاکت و بدبختی برسونیم.

می تونیم با گفتن جملات آره تو میتونی ، آره تو استعدادش رو داری ،من مطمئنم

 که از پس این کار بر میای روحیه و امید بسیاری به یک نفر بدیم که وقتی خودمون

 تاثیر این حرفها را در کار اون می بینیم باورمون نمیشه که ما چقدر توسرنوشت

هم  موثریم .تا حالا امتحان کردید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:32  توسط •آزاده•  | 

تنهایی

نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايي اش تنهايي
گفت: تنهايي ام را به بهاي عشق مي فروشم. کيست که از من قدري تنهايي بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت:تنهايي ام پر از رمز و راز است، رمز هايي از بهشت. راز هايي از خدا. با من
 گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي دل. مي دانست آنجا هميشه کسي هست. کسي که تنهايي مي خرد و عشق مي بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمي دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمي بيش و کمي کم. او به غارش رفت و ما نمي دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمي دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگي ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را مي دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تني نحيف و رنجور. اما نمي دانم سنگيني اش را از کجا آورده بود، که گمان مي کرديم زمين تاب وقارش را نمي آورد و زير پاهاي رنجورش درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش مي دويديم براي جرعه اي نور.براي قطره اي حيرت. و او بي آنکه چيزي بگويد، مي بخشيد؛بي آنکه چيزي بخواهد
او نامي نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايي اش تنهايي.
 
 
 
بر گرفته از کتاب پيامبري از کنار خانه ي ما رد شد _ عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:27  توسط •آزاده•  | 

شکلات دوستی(زری نعیمی)

با یک شکلات شروع شد، من یک شکلات گذاشتم توی دستش، او یک شکلات گذاشت تو دستم، من بچه بودم، او هم بچه بود، سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد، دید مرا می شناسد، خندیدم، گفت: "دوستیم؟"، گفتم: "دوست دوست"، گفت: "تا کجا؟"، گفتم: "دوستی که ‘تا’ ندارد"، خندید و گفت: "تا مرگ؟"، گفتم: "من که گفتم تا ندارد."، گفت: "باشد تا پس از مرگ"، گفتم: "نه، نه، نه، تا ندارد."، گفت: "قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم، تا هر جا که باشد، تا بهشت، تا جهنم، تا هر گجا که باشد، من و تو با هم دوستیم."، خندیدم و گفتم: "تو تا هر جا که دلت می خواهد برایش یک تا بگذار، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا، تا آن دنیا، اما من اصلا تا نمی گذارم."، نگاهم کرد، نگاهش کردم، باور نمی کرد، می دانستم، او می خواست دوستیمان حتما "تا" داشته باشد، دوستی بدون "تا" را نمی فهمید.

گفت: "بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم"، گفتم: "باشد، تو بگذار"، گفت:"شکلات، هر بار که همدیگر را می بینم، یک شکلات مال تو یکی مال من.،" گفتم: "باشد".
هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من، باز همدیگر با نگاه می کردیم، یعنی که دوستیم، دوست دوست، من تـنـدی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تـنـد تـنـد آن را می مکیدم، می گفت: "شکمو، تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ، می گفتم: "بخورش"، می گفت: "تمام می شود، می خواهم تمام نشود، برای همیشه بماند."...
صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدامش را نمی خورد، من همه اش را خورده بودم، گفتم: "اگر یک روز شکلات هایت را موزجه ها بخورند، یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟"، گفت: "مواظب شان هستم"، می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم، و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: "نه، نه، تا ندارد، دوستی که تا ندارد." ...

یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام، من همه شکلات هایم را خورده ام، او همه شکلات هایش را نگه داشته، او آمده امشب تا خدا حافظی کند، می خواهد برود، برود آن دور دور ها، می گوید "می روم، اما زود بر می گردم"، من می دانم، می رود و بر نمی گردد، یادش رفت شکلات را به من بدهد، من یادم نرفت، یک شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم: "این برای خوردن"، یک شکلات هم گذاشتم آن دستش: "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت"، یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد، خندیدم، می دانستم دوستی من "تا" ندارد، دوستی او "تا" دارد، مثل همیشه، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم، اما او هیچ کدام شان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:53  توسط •آزاده•  | 

خدا

 

 

خدايا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛

همانی که وقتی دلش می گيرد و بغضش می ترکد، 

می آيدسراغت. من همانی ام که هميشه دعاهای عجيب و غريب

میکند و چشمهايش را می بندد و می گويد: من اين

حرفهاسرم نمی شود. بايد!دعايم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برايت لوس
 
میکند؛همانی که نمازهايش
 
يک در ميان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته
 
دارد؛همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و
 
گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم
 
دروغگو. حالا يادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که
 
 مرا خيلی خوب می شناسی. تو اسم مرا
 
....می دانی و اينکه کجا زندگی می کنم اما
 
خدايا! اما من هيچ چيز از تو نمی دانم. هيچ چی که دروغ
 
 است؛چرا يک کمی می دانم. اما اين يک کمی خيلی کم
 
است. راستش چند وقتی است که چند تا تصميم جديد گرفته
 
 ام. دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم. من يک
 
عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را
 
 بلد نيست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. قول می دهی؟
 
راستی يادت باشد اين حرفها يک راز است خدا! راز من و
 
 تو. خواهش می کنم به کسی چيزی نگو؛حتی به مادرم
 
از يک جايی شروع کن. تو هم يک جوری سر صحبت را با
 
 خدا وا کن. يک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب
 
 تو را می شناسد، اما عيبی هم ندارد خودت را به او
 
 معرفی کنی. راستی تو چه برنامه ای داری؟می خواهی
 
 توی دفترت چه کار کنی؟به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه
 
می خواهی برايش بنويسی؟
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:43  توسط •آزاده•  | 

مواظب باش

خدايا !

خدايا! می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت
 می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد
می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت
می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلشوره ای نداشت و از اندوه و رنج، آه کشيد
خدايا! سوزش سرما هم بی معنا می شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی
می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه ساخت  و بذر مهربانی پاشيد
می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار. بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامين سو به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب خورشيد را نديدم
خدايا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش
 
چون قلب من شکستنی است  
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 19:37  توسط •آزاده•  | 

میتوان بدون داشتن هم دوست داشت!

خیلی چیزها می خواهم بگویم:

می خواهم بگویم می شود از دور هم دوست

داشت!

میتوان بدون داشتن هم دوست داشت

ساده تر بگویم:

میشود ساده تر هم دوست داشت...

دور از هیاهوی خواستن...

دور از هیاهوی داشتن...

دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نرسیدن...

دور از هیاهوی رسیدن و بعد از تلاش برای ماندن تا

همیشه!

می توان از دور هم دوست داشت

دور از هراس از دست دادن...

دور از هراس تنها ماندن ناگهانی...

حتی دور از او که خواستنی ست...

   می توان از دور هم دوست داشت

باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود...میشود...

بدون خواستن، بدون رسیدن، بدون ماندن...حتی

بدون او

     می توان از دور تا همیشه دوست داشت...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:29  توسط •آزاده•  | 

رویایی در خواب_ترجمه اثری از ادگار آلن پو

ای خدا

بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم كه تو وجود داری، دروغ نیستی! فریب نیستی

  

من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام. ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و

  

فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند! مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.

  

اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم، شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند و من اشكی چند از

 

دیدگان فرو می ریزم!

 

آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم. خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه

 

خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!

 

آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم! چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:58  توسط •آزاده•  | 

کوچه های خاطره

هنوز در به در کوچه های خاطره ام

                              هنوز اسم تو جا مانده کنج حنجره ام

هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو

                              در انحصار غم عشق در محاصره ام

به عشق اینکه ببینم دوباره میآیی

                              هنوز  روی  سکوی  کنار  پنجره ام

شب از بکارت روحم عبور کرد ولی

                                قسم به ماه نگاهت  هنوز  باکره ام

تو را به آینه سوگند میدهم  مریم

                              مرا به پنجره فولاد شب  نزن  گره ام

به چشم من غم عشق تو مثل دایره ایست

                            که من چو عقرب عاشق درون دایره ام

چقدر غم زده در سینه میتپد قلبم

                            همیشه بی تو من اینقدر غرق دلهره ام

تو مثل طعم غزل های من خوش آهنگی

                              و من شبیه تو یک واژه در محاوره ام

و لمس برف تنت حسرتی است در روحم

                              به خشکسالی  محض  کویر  پیکره ام

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 1:47  توسط •آزاده•  | 

امتحان عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 22:55  توسط •آزاده•  | 

میمیرم برات

عزیزم

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:19  توسط •آزاده•  | 

فریاد

فریاد

فریاد از این سکوت

از این اسارت آزاد

از این شادی بی روح غمگسار

از این ناباورانه روز تاریک

من اگر عاشقم

اگر بی روح ترین مردم این شهرم

برای خودم روزگاری غروری داشتم

یک غرور ساده

یک غرور پر از لطافت کودکانه ی باران

پر از بوی خاک باران خورده

غرورم راچه دوست می داشتم

وقتی بی شام شبانه

سر بر بالین غرور می گذاشتم

وقتی که عشق شبانه ام را در روز می نوشتم

وقتی نقاشیم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ می کردم

حال فریاد نوزاد سکوت را دیگر از فریاد نفرت دارم

فریاد یک نگاه نگاه پر از التهاب

نگاهی پر از سیاهی افسونگر شبانه

غرورم را با یک نگاه شکستم

فریاد یک سکوت

سکوت یک انزوا

انزوا یک غم

غم یک تنهایی

تنهایی یک رویا

رویا یک باور

باور یک خاطره

خاطره یک عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:38  توسط •آزاده•  | 

I love you

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 3:52  توسط •آزاده•  | 

فراموشم نكن(شايان نجاتي)

فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم


دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم


رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن


من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن


چرا مي خواي اشک منو در بياري


عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري


اگه بري چشماي من گريـــون ميشه


دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه


دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم


هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم


مي سپارمت دست خداي مهربون

 

خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون

 

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن


من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:15  توسط •آزاده•  | 

دست مهربوني(شایان نجاتی)

دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست


 اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست


 چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود


 چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست


 دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست


 همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست


 نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد


 هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست


 تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!!!!


 مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!!!


 دل من جوون مي شه وقتي صداتا مي شنوم


 هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 19:47  توسط •آزاده•  | 

خواب(شایان نجاتی)

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم


اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم


تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري


دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري


هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري


ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري


چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري


بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري


تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير


تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير


تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديدم


اطلسي هاي عاشقــو از گل لبهــات مي چيدم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:33  توسط •آزاده•  |